نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 


اراك آن لاين
پايگاه الكترونيكي خبري-تحليلي استان مركزي
من دشمن تو و عقايد تو هستم ولي براي اينكه بتواني عقايدت را آزادانه ابراز كني حاضرم جانم را بدهم
ولتر

وبلاگ فرهنگي ادبي اجتماعي شماره صفر

وبلاگ من

وبلاگ به آدرس زیر انتقال پیدا کرد

http://arefimehr.blogfa.com



۹۵


فرمانده نيروي انتظامي استان مركزي گفت:‹‹ 95 درصد مردم استان مركزي از نيروي انتظامي انتظار دارند كه با رذايل اخلاقي و فساد و منكرات به شدت برخورد نمايد.››
اگر نيروي انتظامي قصد برخورد با اراذل و اوباش، چاقو كشي، عربده كشي،‌ تجاوز به عنف و... را داشته باشد كه بايد گفت 100 درصد مردم مي‌‌خواهند كه به شدت با آنان برخورد شود. ولي اگر منظور از رذايل اخلاقي چيز ديگري باشد مثلاً ‹‹پوشيدن لباس رنگي توسط آقايان›› و... رقم اعلام شده تأمل برانگيز است.
با در نظر گرفتن اين خبر مي‌توان احتمال داد بعضي از موارد ذيل رخ داده باشد:
1-در اين خبر اشتباه چاپي وجود دارد.
2-مبناي محاسبه از 500 درصد بوده است.
3-با در نظر گرفتن تقريبي آمار مخالفان اين طرح متوجه مي‌شويم كه جمعيت ما از 100 درصد بيشتر است.
4-از اين خبر جهت تبليغ رب 95 استفاده شده است.
5-ما خواب مي‌بينيم كه اين خبر را شنيده‌ايم.
6-كسي كه اين خبر را گفته فكر كرده كه ما خوابيم.
7-كسي كه اين درصد را حساب كرده خواب بوده.
8-اين يك خبر طنز است.
9-ما با مسائل جدي فرهنگي، شوخي داريم.
10-اين خبر به قصد اينكه يك كار فرهنگي صورت بگيرد گفته شده است.
11-فقط نظر موافقين اين طرح ملاك محاسبه بوده است.
12-اصلاً مخالفين اين طرح را آدم حساب نكرده‌اند.
13-اصولاً مخالفين اين طرح آدم نيستند.
14-شايد اصل خبر اينطور بوده: مخالفين اين طرح 90 و 5 درصد موافق اين طرح مي‌باشند.
15- وضعيت فرهنگي استان از بقيه كشور بهتر است چون در كشور اين رقم 93 درصد عنوان شده است.
16-اين رقم در كشور 93 درصد اعلام شده بوده تا رب 95 از آن استفاده تبليغي نكند.
17-قاعدتاً خود اين 95 درصد حجابشان را رعايت مي‌كنند، پس مشكل خيلي جدي نيست و اصولاً اجراي اين طرح لزومي نداشته است.
18-رب 95 اسپانسر اين طرح است.


فرا رسيدن عيد نوروز را تسليت می‌گويیم

عيد نوروز نزديك مي شود‌؛ پدر به ياد سفره هفت سين مي افتد و انگار يكدفعه تمام غم هاي دنيا مي ريزد توي دلش. هفت سين ديگر نماد آن چيزهايي كه بايد باشد نيست. براي پدر ديگر سيب نماد باروري، عشق و دلباختگي نيست بلكه يادآور قيمت بالاي ميوه هاست. سير ديگر نماد سلامتي نيست بلكه يادآور ترس از بيماري و هزينه هاي سرسام آور درمان است.سكه ديگر نماد ثروت و نعمت نيست؛ سكه سفره هفت سين پدر را به ياد بدهكاري هايش مي اندازد.

براي او جاجي فيروز نمادي است از روسياهي خودش در مقابل خانواده اش؛ حاجي فيروزي كه در ذهن پدر است به جاي خواندن يك ترانه شاد، مرثيه مي خواند. عمو نوروز ديگر عمويشان نيست و هر روز برايشان غريبه تر مي شود. ننه سرما در دل آنان خودش را جا كرده و چهار فصل سال مهمان آنهاست.

عيد نوروز براي پدر يك معضل است و نمي داند براي آن چه چاره اي بينديشد. او نمي داند كه چرا با اينكه هر روز در اخبار از كنترل تورم، افزايش يارانه ها، رشد اقتصادي و... صحبت مي كنند دست هاي پينه بسته‌اش هميشه خالي است؛ او نمي داند كه شهرام جزايري ها در دادگاه چرا و به به چه چيزي يا به چه كسي مي خندند؛ او نمي داند كه آيا روزي نفت بر سر سفره خالي شان مي آيد يا نه. عيد نوروز براي پدر يعني اضطراب، شرمندگي، بدهكاري و...



چند پيشنهاد به آقای جزايری و مسئولين مربوطه

فرار آقاي شهرام جزايري مطمئناً عواقب و پيامدهايي خواهد داشت. در ذيل راهكارهايي به آقاي جزايري و مسئولين مربوطه پيشنهاد مي شود:

1-درخيرها آمده بود كه آقاي جزايري به خارج از كشور فرار كرده است. لازم است كه مسئولين هر چه زودتر براي جلوگيري از پديده فرار مغزها چاره اي بينديشند. متأسفانه با اينكه سال هاست به بحث در اين مورد و ارائه راهكارهايي جهت حل اين مشكل پرداخته اند هنوز شاهد پديده فرار مغزها مي باشيم.

2-از آنجا ممكن است آقاي جزايري مقادير زيادي پول را از كشور خارج كنند. فرار ايشان به خارج از كشور ممكن است باعث خروج سرمايه هنگفتي از كشور شود. بجاست كه مسئولين با انديشيدن تدابيري ايشان را به سرمايه گذاري در داخل كشور ترغيب كنند.

3-چون آقاي جزايري در مدت اقامتش در زندان، تعدادي تخت براي آن زندان خريداري كرده بوده است پيشنهاد مي شود در صورت دستگيري مجدد ايشان، به صورت دوره اي در زندان هاي مختلف نگهداري شوند تا بقيه زندان هاي كشور هم از نظر امكانات رفاهي تجهيز شوند.

4-از آنجا كه اسامي مفسدين اقتصادي در كشور فاش نمي شود و وزير اقتصاد هم در مجلس فرموده اند كه اجازه ندارند اسامي مفسدين اقتصادي را فاش كنند، لذا آقاي جزايري مي توانند به علت فاش شدن نامشان، از مسئولين مربوطه شكايت كرده و اعاده حيثيت نمايند. اميدواريم كه روزي شاهد باشيم تبعيض در كشور از بين برود.

5-به علت آنكه ممكن است بعضي از دشمنان داخلي و خارجي آقاي جزايري را وابسته به بيگانگان و تحت حمايت استكبار جهاني بدانند، پيشنهاد مي شودكه آقاي جزايري طي نامه اي رسمي، وجود هرگونه رابطه از اين دست را منكر شده و اقدامات و ابتكارات خود را نتيجه تلاش، جديت و پشتكار خود دانسته و اعلام نمايد كه در انجام اين كار، تماماً از پتانسيل‌هاي موجود در كشور و نيروهاي بومي در داخل كشور استفاده كرده‌اند.

6-از آنجا كه آقاي جزايري در زمينه فعاليت خود بسيار موفق بوده اند، لازم است كه تجربيات ايشان در اختيار ساير مردم، خصوصاً اقشار كم درآمد قرار گيرد. عناوين زير جهت چاپ كتاب، مقاله و يا كتاب‌هاي آموزشي به ايشان پيشنهاد مي‌شود:

-چگونه در يك دقيقه وام بگيريم

-وام گرفتن با يك تلفن

-وام گرفتن بدون وثيقه و ضامن

-به سوي كاميابي (جلد دوم)

-«يك و جلوش تا بي نهايت صفرها»

-چگونه روابط را جايگزين ضوابط كنيم



رباعيات عراقی !!!

گفتند مجازات تو بسيار كم است

محكوم شدن به چوبه دار كم است

از بهر تو دوزخي دگر بايد ساخت

يك دوزخ داغ تر هم انگار كم است

-----

صدام كه آويخته بر دار شده

مرگش سبب شادي بسيار شده

يك نكته خنده دار ديگر هم هست

ليبي كه براي او عزادار شده

----

اي شير ژيان كه عاقبت موش شدي

در موقع اعدام چه خوش پوش شدي

اين عاقبت هر كه جنايت بكند

يا هر كه غلام و نوكر بوش شدي

----

آن شهر كه صدام در او جام گرفت

بـوش آمد و آن شهر سرانجام گرفت

صدام كه گور دسته جمعي مي ساخت

ديـدي كـه چـگـونـه گـور صـدام گـرفـت



بازسازی

وبلاگ در حال بازسازی است

بازگشت دوباره

سلام



چنين گفت شوهرش!

خيره شده بود به صورت زنش كه كنارش خوابيده بود. با خودش فكر كرد راست مي‌گويند كه مردها هيچوقت بزرگ نمي‌شوند. بعضي وقتها احساسي كه نسبت به زنش داشت بي‌شباهت به احساسي نبود كه در بچگي نسبت به مادرش داشت. زنش تكيه‌گاهش بود. پيش زنش احساس امنيت مي‌كرد. هر وقت مشكلي پيش مي‌آيد زنش را بغل مي‌كرد و مي‌گفت: «از هيچ چيز نترس. من مواظبت هستم. تا زنده هستم هيچكس و هيچ چيز نمي‌تواند به تو آسيب برساند» ولي پيش خودش فكر مي‌كرد كه وقتي زنش كنارش نيست چقدر از همه چيز مي‌ترسد. به زنش نزديكتر شد و دستش را حلقه كرد دور كمرش و زل زد به چشمهاي بسته‌ي زنش. به صداي نفس كشيدنش گوش داد. چقدر قشنگ نفس مي‌كشيد. دلش نمي‌آمد بخوابد. هر چند هر وقت هم كه مي‌خوابيد آرزو مي‌كرد كه كاش توي خواب هم زنش را ببيند.
دلش ميخواست وقتي زنش بيدار مي‌شود ببيند كه تمام مدت شب نگاهش مي‌كرده، نوازشش مي‌كرده، با موهايش بازي مي‌كرده. ميخواست وقتي زنش چشمهايش را باز مي‌كند اولين چيزي كه مي‌بيند او باشد. همانطور كه وقتي خوابيد آخرين چيزي كه ديد صورت او بود. خودش هم دلش ميخواست همينطور باشد. مي‌خواست هميشه قبل از خواب به صورت زنش نگاه كند و بخوابد. نگاه كند توي چشمهاي قشنگش. وقتي هم كه بيدار مي‌شود مي‌خواست اولين چيزي كه مي‌بيند زنش باشد.
هوا كم‌كم روشن مي‌شد. زنش تكاني خورد و صورتش دقيقاً روبروي صورت او قرار گرفت. يكدفعه تمام بدنش لرزيد. با خودش فكر كرد چون زنش ميخواهد بيدار شود صورتش را به طرف او برگردانده تا اولين چيزي كه مي‌بيند صورت او باشد. اشكهايش سرازير شد. چه احساس خوبي داشت. احساس سبكي مي‌كرد. نمي‌دانست چطور بايد خدا را شكر كند. از وقتي عاشق شده بود زندگيشان پر شده بود از معجزه. با خودش فكر كرد حتما حالا اشك در چشمهاي خدا هم حلقه بسته و از ديدن آنها لذت مي‌برد.
زنش چشمهايش را باز كرد. خيره در چشمهاي هم نگاه كردند. مثل اينكه زنش با همان نگاه اول فهميد كه او چه شبي را پشت سر گذاشته. فهميد كه تا صبح با او حرف مي‌زده، تا صبح نوازشش مي‌كرده، با موهايش بازي مي‌كرده. فهميد كه چرا اينقدر شب را راحت خوابيده بوده. فهميد كه چقدر در زير يك نگاه محبت‌آميز مي‌شود راحت خوابيد و خوابهاي خوب ديد. اشك از چشمهاي زنش هم جاري شد. يكدفعه زنش جست زد طرف او و محكم بغلش كرد و با تمام قدرت او را توي بغلش فشار داد.



پيوندتان مبارک!

خيلي‌ها حرف از نيمه‌ي گمشده‌ي آدم مي‌زنند كه بايد پيدايش كني تا با او كامل شوي. حالا يا نيمه‌ي گمشده‌ات را پيدا مي‌كني يا…
يا يكي را به جاي نيمه‌ي گمشده‌ات به تو قالب مي‌كنند يا خودت به خودت قالب مي‌كني. و چه دردسري دارد جفت كردن اين نيمه‌ كه بايد بگذاري‌اش كنار نيمه‌ي خودت تا كامل! بشوي. جور در نمي‌آيند. مثل دو تكه‌ي پازل كه بخواي اشتباهي كنار هم بگذاريشان. مي‌داني اين تكه‌ها به هم نمي‌خورند ولي مجبور باشي كنار هم جايشان بدهي. اضافه‌هايش را بايد ببري، سوهان بزني، فشار بدهي! هي بچرخاني اينطرف و آنطرف تا يك جوري جا بيفتد. وقتي كه هم كه با هزار دردسر و مصيبت كنار هم جايشان دادي مي‌بيني كه چه نامرتب و ناموزون و مضحك كنار هم قرار گرفته‌اند.
اينطور مي‌شود كه وقتي بايد با نيمه‌ي گمشده‌ات ور بروي تا يك جوري كنار هم قرار بگيريد مي‌بيني كه اينقدر نيمه‌ي ديگرت ضربه خورده كه لب پَر شده و ترك برداشته. روح نيمه‌ي گمشده‌ات هم كه ديگر چيزي برايش باقي نمي‌ماند بجز چند تا زخم درست و حسابي كه بايد يك طوري مخفي‌اش كند و اعصاب خرد شده كه بايد به زور با آن اعصاب بخندد چون اين تكه‌ها كه اينطور كنار هم چپانده شده‌اند با يك تلنگر ممكن است از هم جدا شوند. از اين‌ها گذشته‌ اين تنها تو نيستي كه ميخواهي آن مثلا نيمه‌ي گمشده‌ات را يك طوري جا بدهي كنار خودت، بلكه او هم مي‌خواهد اضافه‌هاي تو را ببرد و سوهان بزند و فشار بدهد تا يك طوري كنارش جا بگيري.
حالا اين نيمه‌هاي گمشده وقتي كنار هم قرار گرفتند لق مي‌زنند. بايد وصله‌ بزني، بدوزي، چسب بزني. به هرحال مجبوري!. بايد هزار جور رنگ بزني روي محل اتصال، تزئين كني تا شايد كمي قابل تحمل شود و يك جوري بشود زندگي كرد!. ولي اين اتصال ناجور باعث مي‌شود كه از همان لحظه‌ي اتصال سايش شروع شود! لبه‌هاي ضربه خورده و ناصاف و لب پر شده‌ي اين دو نيمه‌ي گمشده اصطكاكشان زياد است و نتيجه‌اش هم مي‌شود فرسوده شدن و تحليل رفتن و…
زماني هم كه در آغوش اين نيمه‌اي كه از بين هزاران نيمه‌ي گمشده براي خودت انتخاب كرده‌اي قرار مي‌گيري انگار كه روي صندلي پارك نشسته‌اي كه هر جور رويش مي‌نشيني راحت نيستي! انگار نشسته‌اي روي زمين، انگار نشسته‌اي روي جدول سيماني كنار خيابان، روي نيمكت‌هاي مدرسه كه ميخ‌هايش شل است و هي جيرجير مي‌كند. ولي خوب چاره‌اي نيست، مجبوري! بايد همان جا بنشيني، آنهم تا آخر عمر!
وقتي در آغوش اين نيمه‌ي گمشده‌ات هستي حواست هم جاي ديگري است!…
فقط بايد يك جوري تحمل كرد. ديگر جايي هم نمي‌ماند براي حرفهاي قشنگ و احساسهاي قشنگ و يك زندگي قشنگ و هر چيز قشنگ ديگري. اصلا جايي براي اين حرفهاي باقي نمي‌ماند، اگر هم حرفي از اين نوع باشد همه‌اش رنگ خورده و تزئين شده و تو خالي…
و چقدر مضحك و خنده‌دار و در عين حال غم‌انگيز است كه وقتي دو تا نيمه‌ي گمشده اينطوري كنار هم قرار مي‌گيرند بهشان تبريك بگويي، به صورتشان لبخند بزني، آرزو كني كه براي هميشه كنار هم بمانند، كنار هم پير بشوند –و چه زود پير مي‌شوند- و بگويي:پيوندتان مبارك.
پيوندتان مبارك!!!


سرنوشت

ما تنها آفريده نشديم
که تنهايی در سرشت ما نبود
در سرنوشت ما بود
در سرنوشت ما بود


آخر قصه...

آخر اين قصـه را فهمـيـده بـودم پـيـش از ايـن

كوله بار خويش را برچيده بودم پـيـش از ايـن

خوب مي‌دانم وفا در قرن ما بـي مـعـنـي اسـت

بي گمان بر عشق هم خنديده بودم پيش از اين

باز هم يك عشق تـوخـالي، خـيـانـت، بـزدلـي

كاش بر تنهايي ام چسبيده بـودم پـيـش از ايـن

در زمـاني كـه تـمـام حرفـهـا حـرفـنـد و بــس

كاشكي حرف تو را سنجيده بودم پيش از ايـن

گفته بودي شك نكن حـتـي اگـر دور از تـوام

با هزاران فكر بد جنـگيـده بـودم پـيـش از ايـن

از خيال اينكه ما لـيـلـي و مـجـنـون مـي‌شـويـم

بـارهـا از بـيـخـودي رقصيده بودم پيش از ايـن

نه هـمـيـن يكـبـار از تـنـهـا شـدن تـرسـيـده ام

بـارهـا از رفـتـن ات تـرسـيده بودم پيش از اين

باز هم از دوري ات چون مار مي‌پيچم به خود

آنچـنان كه بارها پيچـيـده بـودم پـيـش از ايـن

گــريـه هـا و اشـكهـاي من ببين بـيـخـود نبود

آخر اين قصه را فهمـيـده بـودم پـيـش از ايـن