نمی دانم چرا از من گریزان گشته ای، شاید!
از آن عهد و وفای خود پشیمان گشته ای، شاید!
نجاتم دادی از بین ققس های سیاه و سرد
ولی حالا خودت هم مثل زندان گشته ای، شاید!
تو هم سنگی زدی، قلبی شکستی و رها کردی
سزاوار عقوبت های یزدان گشته ای، شاید!
در این دنیا که هر عاشق دروغی بر زبان دارد
تو هم با دیگران همدست شیطان گشته ای، شاید!

آدم فریب خورده ز حوا به نیمهی سیبی
این سرگذشت ماست، چه سرگذشت عجیبی!
یار ارچه گفت:«تو خدای من هستی برای همیشه»
کافر شده است به من
به دیدن هر رهزنی و رقیبی
این سرگذشت ماست، چه سرگذشت عجیبی!
با زهرخند عشق اینگونه مسموم میشویم
چه عشقی! چه خندهای! چه فریبی!
و عشق ما اگرچه فراتر ز حد و قیمت بود
بی خود ز خود شده است
به دیدن هر مایه دارِ دست به جیبی!
این سرگذشت ماست، چه سرگذشت عجیبی!
با این همه دروغ و دورنگی و بی کسی
ما زندهایم باز
چه صبری! چه طاقتی! چه شکیبی!
این سرگذشت ماست، چه سرگذشت عجیبی!
ما خام شدیم به الفاظ نغز عزیزی
گفتیم: چه دلبری ! چه فرشتهای! چه حبیبی!
پنداشتیم برای درمانمان رسیده طبیبی!
افسوس!…
دیدیم نهان شده دیوی در نقاب فرشته
آتش زده است به ما
چه آتشی! چه لهیبی!
این سرگذشت ماست، چه سرگذشت عجیبی
حالا به دیدن هر مهربانی و لطفی
به دیدن هر غمزهای و عطوفت و عشقی
فریاد میزنم
با چه وحشتی! چه نهیبی!
باید فرار کنی از این مصیبت تازه
ورنه تویی و آتش و زندان و چوبِ صلیبی!
این سرگذشت ماست، چه سرگذشت عجیبی!

ای آدم متمدن!
تو را همان قابیل می بینم!
در تقلا برای تصاحب حق هابیل و هابیل ها!
که حتی همان چند خوشه گندم پوسیده را هم به خدایت پیشکش نمی کنی
به چه غرّه ای ای آدم متمدن؟!
ای وارث قابیل!
در این باره نه می شود زیاد حرف زد و نه لزومی دارد. به قول معروف تشت رسواییشان بدجوری از پشت بام افتاده است (تشت که چه عرض کنم، تانکر!) به همین بسنده می کنم که: "واعظان کین چهره در محراب و منبر می کنند..."
ندا جان! خواهرم! دیدی چه آسان می شود جان داد
تـمـــام آروزهــا را بـه یک شـــلـیـک پـایـان داد
چه آسـان می شـود جـلاد را شـرمـنده از خـود کرد
تـمـام مـردمان را چـشـم هایی خـیـس و گـریان داد
چــه آسـان می شـود دژخـیـم را رسـوای عـالم کرد
هـمــان دیـــوی که بـر آزادگی هـا حـکـم زنـدان داد
چه آســان بــر "تحجر" می شود با "خون" تلنگر زد
و تـعـریـفی جـــدیـــد از واژه "انسان" و "ایمان" داد
ستمگر، گر چه مردم را خس و خاشاک می پنداشت
بـه او بـایـد خـــبـــر از وحــشــت آغـاز طـوفــان داد
کـدامـیـن خـون ناحــق بـر زمـیـن بی بار و بــر مــانده
که دژخـیـم ایـنچـنـیـن آسـوده بر قـتل تو فرمـان داد
همان لحظه که جـلادت تو را در تــیـــر رس می دیـد
خدا می دانـد او قـلب ســیاهـش را به شـیـطان داد
خـداونـدا! خـودت دیـدی! بـه نـــام تـو ســـتـم کـردنـد
چـه آسـان میشـود جـای خدا بنشست و جولان داد